|
|
|
|
|
من هفته پيش اينجا بودن . گرگان واقعا زيبا بود
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 8:34 به قلم سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز تولدمه .
مي دونم عاشوراست ولي .... هيچي به من نگفت تولدت مبارك ....... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 29 دی1386ساعت 8:47 به قلم سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
شبي پسر کوچکي پيشه مادرش که در آشپزخانه مشغول کار بود رفت و يک برگ کاغذ را به او داد. مادر دستهايش را تميز کرد و نوشته ها را با صداي بلند خواند. پسر با خط بچه گانه نوشته بود: کوتاه کردن چمن باغچه :۳۰۰۰تومان مرتب کردن اتاق خوابم :۱۰۰۰ تومان مراقبت از برادر کوچکم :۲۰۰۰ تومان بيرون بردن سطل زباله :۵۰۰۰ تومان نمره ي خوبي که امروز تو درس رياضي گرفتم :۶۰۰۰ تومان جمع بدهي شما به من۱۷۰۰۰تومان
مادر در حالي که به چشمان منتظر پسر نگاه مي کرد چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت پشت برگه صورت حساب پسراين عبارت را نوشت : بابت سختي۹ماه که در وجودم رشد کردي :هيچ بابت تمام شبهايي که بر بالينت نشستم و برايت دعا کردم :هيچ بابت تمام عذاب هايي که در اين چند سال برايت کشيدم تا بزرگ شوي :هيچ بابت نظافت - غذا و اسباب بازي هايت :هيچ و اگر همه ي اينها را جمع بزني خواهي ديد که هزينه ي عشق واقعي من به تو هيچ است وقتي پسر آنچه را که مادرش نوشته بود خواند در حالي که چشمانش پر از اشک بود و به چشمان مادرش نگاه ميکرد گفت مامان : دوستت دارم آنگاه قلم را برداشت و زير صورت حساب نوشت پرداخت شد
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 19 دی1386ساعت 12:47 به قلم سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
در جاده زندگي آموختم كه : مي توان در يك لحظه تصميم گرفت و يك عمر رنج كشيد. مي توان به رفتن ادامه داد، خيلي بعد از آنكه تصور كني ديگر نمي تواني. گاهي حق داري عصباني بشي اما حق نداري ظالم بشي. قهرمان كسي است كاري را كه لازم است انجام شود بي توجه به عواقب آن انجام بده. حتي زماني كه تصور مي كني چيزي براي بخشيدن نداري مي تواني ببخشي. كساني را كه بيشتر دوست داري زودتر از دست مي دهي. در اين بازي ثانيه ها، ساعت ها، روزها رو در كنار هم مي گذرونيم بي آنكه قدر هم رو بدونيم و بي بهانه خود رو كنار مي كشيم همانطور كه بي مقدمه در آن پا مي گذاريم . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 21 آذر1386ساعت 12:34 به قلم سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
انديشيدن به پايان هر چيز شيريني حضورش را تلخ مي كند... بگذار پايان ، تو را غافلگير كند درست مانند آغاز. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 20 آبان1386ساعت 7:44 به قلم سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
دو نفر که همديگر را خيلي دوست داشتند و يک لحظه نمي توانستند از هم جدا باشند، با خواندن يک جمله معروف از هم جدا مي شوند تا يکديگر رو امتحان کنند و هر کدام در انتظارديگري همديگر را نمي بينند. چون هر دو به صورت اتفاقي و به جمله معروف ويليام شکسپير بر مي خورند: ( عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت، مال تو است و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده ) |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 20 آبان1386ساعت 7:42 به قلم سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
نظرتون چيه ؟
ترس از عشق ، ترس از زندگي ست . آنان كه از عشق مي گريزند ، مردگاني بيش نيستند . (برتراندراسل) |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 2 آبان1386ساعت 14:35 به قلم سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
جاده خوشبختي در دست تعميره دور بزن و برگرد كه اين اسمش تقديره
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 30 مهر1386ساعت 17:26 به قلم سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
خيلي وقته سراغ وبلاگم نيامدم .
دلم خيلي گرفته . خيلي خسته م . چرا تموم نمي شه ؟ خدايا نمي خوام ناشكري كنم . خودت خوب مي دوني ولي دارم دق مي كنم . اين بازي مسخره تا كي ادامه داره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نه تو تمومش مي كني نه روزگار . دلم مي خواد برم جايي كه هيچكس نباشه . خداي خوبم منو ببر اونجا . جايي كه هيچكس نباشه . مي خوام تنها باشم . من و تو مي خوام فقط با تو حرف بزنم . مگه زوره ؟ بابا نمي خوام كسي دور و برم باشه ؟ آخه كي گفته بايد به خاطر مردم زندگي كنم ؟ من اين زندگي رو دوست ندارم . چرا بايد مثل يه پرچم باشم ؟ با حرف مردم اينطرفي يا اون طرفي بشم ؟ چرا ؟ مگه من حق ندارم ؟ مگه من آدم نيستم ؟ خدايا خودت به دادم برس كه از دلتنگي مُردم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 11 مهر1386ساعت 23:21 به قلم سارا
|
|
||
|
|
|
|
|
يه جورايي امروز خوشحالم . چون در مسابقات چهار جانبه تيراندازي با كمان در قسمت انفرادي دوم شدم و در قسمت تيمي اول شديم . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت 6:2 به قلم سارا
|
|
||